تبليغاتX
<

<
بهترين كدهاي جاوا اسكريپت
>

کد آهنگ در وب نوا

خسته عشق
خسته عشق
خدایا این تویی که همه ی وجودم را به تو تقدیم میکنم
دوستان دعا کنید
سلام دوستان فکر نکنید که اومدم مطلب عاشقانه بنویسم

 

اومدم بگم که یه بچه ۵ ساله در یکی از بیمارستانهای تهران داره با یه بیماری سخت دست و پنجه نرم میکنه

 

این بچه ۵ ساله بیماریش سرطان خون هستش

 

برای شفای این طفل معصوم همه دست به دعا برمیداریم

|+| نوشته شده توسط عیسی انصاریان در شنبه دوازدهم آبان 1386 و ساعت 19:7 |
آخرین نوشته
سلام دوستان این آخرین نوشته من برای همیشه است

 دیگه حس نوشتن ندارم و از این دنیا خسته شدم

هیچکس منو دوست نداره

روزهای انتظار...

سلام به اندازه ی همه ی روزهایی که دارن هر لحظه نزدیک و نزدیکتر میشن

با همه ی غریبیش در انتظار نشستم

نشستم تا برسم به این روزها

سلام می کنم به

همه ی عشقای پاکی که در انتظار رسیدن هستن

...

سلام می کنم به هر چی احساس پاکه

سلام...

و شاید روزی با همه ی این احساس و عشق پاک

خداحافظ !!!

چرا همیشه در مورد آینده این واژه به زبون جاری میشه که

" نمیدانم چه خواهد شد"

چرا؟؟

 

|+| نوشته شده توسط عیسی انصاریان در شنبه پنجم آبان 1386 و ساعت 12:56 |
معنای دوم عشق

(((معنای دوم عشق)))

روزي يكي از خانه هاي دهكده آتش گرفته بود و زن جواني همراه شوهر و دو فرزندش درآتش گرفتارشده بودند. شيوانا و بقيه اهالي براي كمك و خاموش كردن آتش به سوي خانه شتافتند.

 وقتي به كلبه در حال سوختن رسيدند و جمعيت براي خاموش كردن آتش به جست و جوي آب و خاك برخاستند شيوانا متوجه جواني شد كه بي تفاوت مقابل كلبه نشسته است و با لبخند به شعله هاي آتش نگاه ميكند.

 شيوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسيد: چرا بيكار نشسته اي و به كمك ساكنين كلبه نرفته اي !؟جوان لبخندي زد و گفت: من اولين خواستگار اين زني هستم كه در آتش گير افتاده است. او و خانواده اش مرا به خاطر اين كه فقير بودم نپذيرفتند و عشق پاك و صادقم را قبول نكردند.

 در تمام اين سالها آرزو مي كردم كه كائنات تقاص آتش دلم را از اين خانواده و از اين زن  بگيرد و اكنون آن زمان فرا رسيده است. شيوا پوزخندي زد و گفت: عشق تو عشق پاك و صادق نبوده است.

عشق پاك هميشه پاك مي ماند!

 حتي اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزار بي مهري در حق او روا سازد. عشق واقعي يعني همين تلاشي كه شاگردان مدرسه من براي خاموش كردن آتش منزل يك غريبه به خرج مي دهند آنها ساكنين منزل من را نمي شناسند اما وجود اين دراثبات و پايمردي عشق نسبت به تو فرسنگها جلوترند.

 برخيز و يا به آنها كمك كن و يا دست از اين ادعاي عشق دروغينت بردار و از اين منطقه دور شو! اشك بر چشمان جوان سرازير شد از جا برخاست. لباسهاي خود را خيس كرد و شجاعانه خود راداخل كلبه سوزان انداخت.

به دنبال او بقيه شاگردان شيوانا نيز جرات يافتند و خود را خيس كردند و به داخل آتش پريدند و ساكنين كلبه را نجات دادند. در جريان نجات بخشي از بازوي دست راست جوان سوخت و آسيب ديد

.

 اما هيچكس از بين نرفت. 

 روز بعد جوان به مدرسه شيوانا آمد و از شيوانا خواست تا او را به شاگردي بپذيرد و به او   بصيرت و معرفت درس دهد. شيوانا نگاهي به دست آْسيب ديده جوان انداخت وتبسمي  كرد و خطاب به  شاگردان گفت: نام اين شاگرد جديد معناي دوم عشق است. حرمت او را حفظ كنيد كه از اين به بعد بركت اين مدرسه اوست!

 

 

سخن آخر:خداوندا سبد نياز ما را پر از نسترن و عقاقي کن و روح يخ زده ما را هم نشين

 

خورشيدها کن و ما را در گرداب نفس خويش تنها مگذار.

|+| نوشته شده توسط عیسی انصاریان در سه شنبه یکم آبان 1386 و ساعت 21:34 |
عکس
pic-165.jpg2khtare.jpg35kr9yx.jpgilove.jpgpaeez.jpgshadmehr.jpg2a-2685.jpg

afshin-1.jpgred_rose1.jpg

|+| نوشته شده توسط عیسی انصاریان در سه شنبه یکم آبان 1386 و ساعت 21:28 |
تنها مونس من
                

لبخند  بزن، غوغا کن، صدايت مرا به پرواز وا مي دارد.  

  نگاهم کن، برق چشمان زيبايت نوازشم مي کند، 

من نيز روزي براي تو سرخ خواهم شد، من غرق خنده، گرم خواهم شد. 

وجودت را احساس مي کنم، تو را هميشه مي توان حس کرد ، من گرم خواهم شد. 

من برايت خواهم ماند تا لبخندهايت را پاسخ گويم. 

من سبز خواهم شد تا تو شادابيت را هميشه لمس کني، 

من سرخ خواهم شد. تو را از شوق  لبريز  خواهم  کرد .  

وقتي که صدايت مي کنم و تو  در  دل  پاسخ  مي گويي ،  جان دوباره مي گيرم .

وقتي که صدايم مي کني شوق ديدار، زبان از من برمي گيرد و من سرخ مي شوم. 

از من سخن مگو، با من سخن بگو، با من از من سخن بگو. 

بگو که صداي تپش هاي اين قلب سرخ را هميشه مي شناسي.  

بگو که سرخيم را ستايش مي کني،

                      من سرخ خواهم شد. 

من از نيم نگاه سوزاننده ي تو زير برق آفتاب، از تمامي گرميت در سردي زمستان، سرخ خواهم شد

لحظه ي جدايي را نمي شناسم ، خداحافظي را  معنا  نخواهم  کرد .

سيب سرخي  به تو خواهم  داد  و دانه ي اناري 

دانه ي انارم به تو جان خواهد داد و سيب سرخم به تو محبت. 

سيب سرخ، سرخ خواهد ماند و من سرخ خواهم شد. 

من سيلي عشق تو را چشيده ام و درد محبتت را کشيده ام.

 شکل آن را نمي دانم، تنها مي دانم که آن نيز سرخ  است  و روزي که اين  رگ هاي خون  در  وجودم 

فوران  کنند، من  سرخ  خواهم  شد

و من  از  هميشه  تا  هميشه سرخ خواهم ماند     

سكوت غمبارشب را باگريه هايم شكستم

شكستم تا بتوانم اسودگي ام را بازيابم 

 آهي كشيدم  و خواستم سخني بگويم با تو ، ولي نتوانستم

 بغض گلويم را فشرده بود  

گويا حرفهايم را ميشنيدي  

بازبان بي زباني خواسته اي گفتم 

يارا چه كنم اين راه نه چندان بسيط را برهنه پاي چگونه طي كنم 

آخر همراهي ات را از من دريغ مدار كه حيرانم در خط زندگي  

آخر چه كنم چه طور باشم، لبانم از فرط تشنگي آب زلال حقيقت به سخن گشوده نميشود 

 باچشمانم اعتراف به خستگي دارم  

كاش نگاهم را دوباره بنگري وبيني تا نظاره ام كني  برق چشمانم پرفروغ ميشود 

 ازتپش قلبم چه گويم خودت بهتر ميداني حال مرا در لحظه هاي انتظار

كاش سرانجام سايه سبزنامت بر سرم گسترده شود اي تنهاترين مونس من 

|+| نوشته شده توسط عیسی انصاریان در سه شنبه یکم آبان 1386 و ساعت 4:20 |
بیو گرافی کامران و هومن

کامران و هومن

 

بیوگرافی کامران و هومن

 

 

کامران وهومن جعفری دو برادر که درتهران (گیشا) به دنیا اومدن که البته یه خواهرهم دارن به اسم کتایون که از

 

هر دوشون کوچکتر واز نظرقیافه خیلی شبیه هومنه خوب کامران متولد۲۵نوامبر۱۹۷۸ وهومن متولد۲۳نوامبر

 

۱۹۸۰است همون طور که گفتم در تهران بودن تا زمانی که کامران ۱۲سالش بوده واز ایران به کانادا میرن

 

 مدتی در مونترال بودن سپس به ونکوور میرن وهمون جا هم درس میخونن و بزرگ میشن درهمون

 

ونکوور هم با رامین زمانی آشنا میشن و به گفته خود کامران وهومن رامین مثل برادر بزرگشون

 

هردو از همون بچگی عاشق موزیک بودن وکامران چون بزرگتر بوده بعدازاتمام تحصیلات کار موزیکو

 

شروع میکنه ودر کانادا با گروههای مختلفی کارمیکنه طبق گفته خود کامران زمانی که یه جا برنامه داشتن

 

 به مسئول اونجا میگه برادر من صداش خیلی خوبه بذارین بیاد و بخونه بالاخره راضی میشن که هومن بیاد

 

و بخونه ولی وقتی هومن و که اون زمان تازه ۱۵ سالش بوده رو میبینن با اخم به کامران میگن مگه بچه

 

بازیه؟! مدتی میگذره و هومن هم درسشو درزمینه موسیقی بخصوص پیانوادامه میده در این زمان کامران با

 

 گروهی بنام پرواز با دو نفر دیگه که الان هرکدوم از هنرمندای محبوب ومشهورما هستن به نام فریدون

 

 وهنگامه کار میکرده و همین موقع بود که گروه بلک کتس و کنسرتشون در ونکوور سرنوشت کامران و

 

 هومن و به کلی تغییر میده داستان اینطور شروع میشه که کامران بعد از اتمام کنسرت با شهبال شبپره

 

 موسس کروه بلک کتس راجع به خودش و هومن صحبت میکنه و شهبال هم وقتی علاقه کامران وعشقش

 

وبه موسیقی میبینه میگه باید تموم کارهات وببینم وبه این ترتیب کامران تصمیم میگیره که موزیک ایران

 

را که با گروه پرواز خونده بود به صورت موزیک ویدئو در بیاره سپس کامران وهنگامه وفریدون موزیک

 

 ویدئو زیبای ایران ومیسازن کامران خاطره بامزه ای از ساختن این ویدئو تعریف میکنه: "در این موزیک

 

 ویدئو بچه هایی با لباس سفید درحال دویدن هستن وچون هومن هم که اون زمان تقریبا بچه بوده قرار بوده

 

 که اونم با اون بچه ها بدوئ ولی وقتی کارگردان دستئور حرکت میده هومن میگه من نمیام من نمیتونم همه

 

 تعجب میکنن ولی وقتی خوب نگاه میکنن میبینن که همه بچه ها تا کمر هومن هستن یعنی هومن قدش از

 

همشون بلدتربوده."خلاصه شهبال از این ویدئویی خوشش میادو بهشون میگه باید کارشون وبصورت زنده

 

 ببینه بالاخره شهبال میره خونه کامران وهومن،رامین زمانی هم اونجا بوده وبا هم میرن تو اتاق هومن

 

 رامین با گیتارش آهنگ نرو و میزنه وکامران میخونه٬ هر دوشون خیلی هول شده بودن هومن میگه من

 

که  اصلا  نمیدونستم  جی  باید  بگم  کامران  با  خنده  میگه :  " هی میرفت و هی  میومد  و  میگفت

 

سلام فکر کنم تا وقتی که شهبال خونمون بود هومن ۲۰با ر بهش سلام کرد"هر دوشون غش کردن از

 

خنده.خلاصه شهبال از این دو داداش گل خوشش میاد واونا روبه گروه جاودانه بلک کتس دعوت میکنه وبه

 

این ترتیب کامران وهومن میشن خواننده رسمی گروه گربه های سیاه.آهنگی که قرار شد برای اولین

 

آلبومشون بخونن آهنگ سوگند ساخته آقای رامین زمانی بوداین اولین باری بود برای هومن که میخواست

 

بره تو استدیو وبخونه احساس هومن ودر اون زمان از زبون خودش میشنویم:"من خیلی ناراحت و عصبی

 

بودم وهمش به کامران میگفتم این آهنگ خیلی قشنگه ولی نمیدونم من میتونم اون طوری که باید اجراش

 

کنم یا نه!بعد دیگه با کامران خیلی تمرین کردم" کامران در ادامه میگه:"هومن جان جای تعریف نباشه

 

 عالی بودخیلی خوب از پسش بر اومدی"بعد با خنده میکه:"داداش گلمه بهش افتخار میکنم" ... 

 

 

کامران وهومن چه جور آدم هایی هستن؟! 

 کامران وهومن خیلی همدیگرو دوست دارن هومن به عنوان برادر کوچکتر همیشه احترام کامران رو نگه

 میداره و کامران هم به عنوان برادر بزرگتر خیلی هوای داداش کوچکتر از خودش رو داره و در تمامی

 زمینه ها حمایتش می کنه کامران از دختری خوشش میاد که اولن ایرانی باشه چون به گفته خودش من

 عاشق دخترهای ایرانی هستم و دختری باشه که توی اجتماع رفت و آمد کنه یک ذره هم شیطون باشه .

 هومن هم از دختری خوشش مییاد که از عشق نترسه و بدونه که هنرمند بودن کاره سختیه.  

کامران با خنده میگه  :  "یعنی درکش کنه"  هومن هم میخنده و میگه :" آره

 یعنی درکم کن . هومن از تمام غذا ها فسنجون و همبرگر و کامران قرمه سبزی را دوست داره

و در آخر اضافه کنم جریان ورود کتی به ویدئویی اون با من  از این قرار بود : که کتی با کامران و هومن

 

میره برای ضبط  ویدئو و کارگردان که کانادایی بوده  به کامران و هومن میگه باید توی این ویدئویی چند تا

 

 دختر هم باشن که برقصن  چون میگه سینیوریتا و حدود۰ ۳-۲۰ تا  دختر بودن که میرقصن و کتی هم

 

 بینشون بوده و کارگردان به همه میگه شما از تصویر خارج بشین فقط تو بمون (یعنی کتی) میگه اسمت

 

 چیه اون هم میگه کتی کارگردان نمیدونسته که خواهر کامران و هومنه وقتی میفهمه خیلی تعجب میکنه

 

 بهش میگه یه بار دیگه برقص وقتی کتی خودش تنهایی میرقصه همه خیلی خوششون میاد و پا میشن براش

 

 دست میزنن خود کامران و هومن هم نمیدونستن که  خواهرشون این قدر قشنگ میرقصه و خیلی تعجب

 

میکنن

 

 

کامران در یک نگاه

نام

تاريخ تولد 25 نوامبر1978

محل تولد: تهران

رنگ مو : سياه

رنگ چشم: قهوه اي

محل زندگي: وودلند هيلزلوس انجلس

ملقب:كامي

حيوان مورد علاقه: ببر چيني

زبان: فارسي . ا نگليسي . فرانسوي . و تا حدودي تركي

خواندن به زبان هاي: فارسي . انگليسي . اسپانيايي . عربي . تركي . فرانسوي

ورزش هاي مورد علاقه: هاكي . فوتبال . بسكتبال

اوقات فراغت به چه كارهايي مي پردازه: نواختن پيانو. ساختن موزيك . رقص . ورزش

و مقداري از وقتش رو مي زاره كه با برادرش هومن به سينما بره

كارهاي مورد علاقه: خوانندگي . بازيگري در صحنه هاي نمايش .

كاري كه از اون نفرت داره: هر چي كه به نفسش ضرر برسونه .

 

هومن در یک نگاه

نام:هومن جعفري

تاريخ تولد1980/11/23

مكان تولد : تهران

ملقب به هامي هومي

محل زندگي:وودلند هيلتز كاليفر نيا

سر گرمي هاي هومن: نواختن پيانو .

ورزش هاي مورد علاقه : فوتبال _ هاكي_بسكت بال_ كشتي

كارهاي مورد علاقه: خوانندگي_بازيگري در صحنه هاي نمايش

كاري كه از ان نفرت دارد: رنجاندن ديگران

ماشين: BMW  مشكي

هنر پيشه هاي مورد علاقه: ال پاچينو_ روبرت دنيرو _ رابين وليامز _ زتا جونز

برنامه ي مرد علافه: برنامه هاي كمدي و طنز

خواننده ي مورد علاقه: مايكل جكسون _ اليكا كيس _ ماني موره

اهنگ مورد علاقه از گروه بلك كتس_ نرو _ ليلي _اي يار

رقص مود علاقه: رقص و موزيك غربي كه مخصوص مايكل جكسون است

 

 

: كامران جعفري       

عکسهایی از کامران و هومن

 

kamran & hooman  

kamran 

 kamran & shaghayegh

کامران و هومن

hooman

 هومن         

   

     

هومن      

             کامران و شقایق

 کامران و کتی    

     

|+| نوشته شده توسط عیسی انصاریان در سه شنبه یکم آبان 1386 و ساعت 3:37 |
داستان
سلاااااااااااااام دوستای خوبم
امروزم یه داستان دلچسب  دارم براتون
 
در حوالی بساط شیطان
 
TinyPic image
 
دیروز شیطان را دیدم.در حوالی میدان،بساطش را پهن کرده بود؛
فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند،هیاهو می کردند و هول
 می زدند و بیشتر می خواستند
توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،دروغ و خیانت، جاه طلبی و قدرت.هر کس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد
بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را. بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگیشان را
شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد. حالم را بهم می زد، دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم
انگار ذهنم را خواند،موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،فقط
 گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم، نه قیل وقال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد،می بینی آدم ها خودشان دور من جمع شده اند
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت :البته تو با اینها فرق می کنی. تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد. اینها ساده اند و گرسنه. به جایهر چیزی فریب می خورند
از شیطان بدم می آمد،حرفهایش اما شیرین بود.گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت وگت .ساعتها کنار بساطش نشستم.تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لابه لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یکبار هم شده کسی چیزی از شیطان بدزدد.بگذار یکبار هم او فریب بخورد
به خانه آمدم و در جعبه ی کوچک عبادت را باز کردم.توی آن اما جز غرور چیزی نبود.جعبه ی عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.فریب خورده بودم
دستم را روی قلبم گذاشتم،نبود.فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام
تمام راه را دویدم،تمام راه لعنتش کردم،تمام راه خدا خدا کردم. می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم،عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم وقلبم را پس بگیرم
به میدان رسیدم.شیطان اما نبود
آن وقت نشستم و های های گریه کردم،از ته دل
اشکهایم که تمام شد،بلند شدم بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم، که صدایی شنیدم....صدای قلبم را
پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم
به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود  
 
 
TinyPic image
|+| نوشته شده توسط عیسی انصاریان در دوشنبه سی ام مهر 1386 و ساعت 13:30 |
"LOVE & CRAZY"
*~~* ))"LOVE & CRAZY"(( magnify

dar zaman haye besyar ghadim vaghti ke paye bashariat hanooz be zamin nareside bood , anaasore vozoode adami dore ham jam shodan ; khastetero keseltar az hamishe .nahagan zekavat istado goft : biayd ye bazi konim ; masalan ghayem baashakm . hame az in pishnaahaad khooooshaal shodando divanegi foran faryaad zad man cheshm mizaaram.va az anjaayi ke hichkas delesh nemikhaast donbaale divaanegi begarde , hame ghabool kardan ke oon cheshm bezaare .

divaanegi joloye derakhti rafto cheshmaasho basto shooroo be shomordan kard ; 1...2...3... hame raftan ta yejayio baraaye ghayem shodan peyda konan .

letaafat khod ra be shaakhe maah avizoon kard , khiaanat too anboohi az zobaale penhan shod , asalat poshte abra makhfi shod , havas be dele zamin fooroo raft , dooroogh goft zire sang penhaan mishavam ; vali raft tahe darya , tamae' dakhele kisei ke khodesh dookhte bood ghayem shod .

va divanegi be shomordan mashghool bood ; 79...80...81... hame penhan shode boodan joz eshgh ke hamvare moradad bood va jayi baraye taa'job nist ; chon hame midoonim penhoon kardane eshgh kare raahati nist .

dar hamin haal divaanegi be paayaane shomaaresh miresid 97...98...99...vaghti divaanegi be 100 resid , eshgh parid va beyne ye booteye gole sorkh penhaan shod .

divaanegi faryaad zad daaram miaam daaram miaam , va avalin kasi ke peydaa kard taanbali bood chon oon zooresh oomade bood ke bere ghayem beshe . va letaafat raa yaaft ke be shaakhe maah avizoon shode bood , havas dar dele zamin , dooroogh tahe daryaache , hamaro yeki yeki peydaa kard bejoz eshgh .

dar hamaan hali ke dige az peyda kardane eshgh naaomid shode bood , kine too gooshesh zemzeme kard ; to faghat baayaad eshgho peydaa koni oon poshte booteye gole sorkhe.

divaanegi shaakheye chang maanandi raa az derakhti kando baa shedato hayejaan an ra dar booteye gole sorkh fooroo bord , 2bareo 2bare in kaaro kard ta sedaaye naalei shenid . eshgh az poshte boote biroon oomad dar haalio ke sooratesho ba dastaash pooshoonde boodo az beyene angoshtaash ghatrehaaye khoon michikid , shaakhe be cheshme eshgh fooroo rafte boodo oono koor karde bood , oon dige nemitoonest jaayio bebine .

divaanegi goft man chikaar kardaam ? chetori mitoonam toro khoob konam ?

eshgh goft : to nemitooni mano khoob koni ammaa age mikhay kaarki baraam bokoni ; biao raahnamaaye man bash . divanegi foran ghabool kardo goft : man ghasam mikhoram taa in zamin micharkheo khorshid mitaabeo shaabaa ba noore mahtaab noghtei mishe , man baa to va dar kenaare to va raahnamaaye to khaaham maand .

az oon rooz be bae'd ta emroozo ta abad tanha kasi ke hamisheo hamejaa eshgho raahnamaayi mikone kasi nis joz DIVANEGI .

|+| نوشته شده توسط عیسی انصاریان در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 و ساعت 12:42 |
کاش هرگز نروییده بودم
 

چون درختی خشکیده درنقش تابوتم

وای برمن

کاش هرگز نروئیده بودم

.دیریست پریشانم

. رنگی زخزانم

روزها را نمی شناسم

فصلهاراپائیزمی بینم

زمین تابوت غنچه های رنگین

در عزای ستاره کوهها غمگین

در عزای بادها دستان گیاهی خاک را ملتمس

آسمان قلب من خالی از ابرها

هوایش سخت تاریک و نامهربان است

ماهیان عشق سرگردان

میزبان باران

منتظر رقص عریان مهتابند

لیک من اینجا بس دلم تنگ است

هر چه می بینم ااز سنگ است

احساس سردی میکنم

در انجماد لحظه های سرد

منتظر یخ بستنم

من بی صدا شکستنم

من آن ابر پیرم که در سوگ گلها اشک خون می ریزم

بسترم خاک سیاه سرد

گندمزار خفته درخونم

هرچه گرما و نورم دهند بی تو نمی رویم

تو در من تبسم غنچه درپائیزی

به یک بهار شکفتی

به یک باران گریستی

به یک باد میروی

تا به بهار دیگری در دلم سبز شوی

تقدیم به تو که..................................

|+| نوشته شده توسط عیسی انصاریان در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 و ساعت 5:1 |
اشتباه...

دختری ازپسری پرسید:آیا منو  قشنگ می دونی؟                      

پسر جواب داد :نه!                                                       

پرسید :آیا دلت می خواد تا ابد با من بمونی؟       

          

گفت : نه!                                                                                  

سپس پرسید :اگه ترکت کنم گریه می کنی؟        

وبار دیگر تکرار کرد :نه!                                                                

دختر  خیلی  ناراحت شد......                                                   

وقتی برای  آ خرین لحظه  با چشمانی  که پر از اشک بود به پسر نگاه کرد..

پسر دست هایش را گرفت و گفت:                                                    

تو قشنگ  نیستی بلکه  زیبایی...من نمی خوام تا ابد با تو بمونم  بلکه من

نیاز دارم که تا ابد با تو باشم واگر تو روزی مرا ترک کنی.....

 گریه نمی کنم ................................می میرم

|+| نوشته شده توسط عیسی انصاریان در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 و ساعت 4:22 |
عشق سنج

.

+

=

Created By javacity.blogfa.com

|+| نوشته شده توسط عیسی انصاریان در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 20:13 |
دوستت دارم

|+| نوشته شده توسط عیسی انصاریان در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 20:11 |
عکسهای جالب

|+| نوشته شده توسط عیسی انصاریان در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 و ساعت 23:53 |
دوستت دارم
|+| نوشته شده توسط عیسی انصاریان در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 و ساعت 23:8 |
تنهایی
 

 تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...

 تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... 

تنهايي را دوست دام زيرا تجربه كردم ...

تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست.... 

 تنهايي را دوست دارم زيرا.... 

 در كلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست

          و انتظار كشيدنم را پنهان خواهم كرد .    

 

  • ازهیاهوی واژه ها خسته ام...         
  • من سکوتم را از اوراق سپید آموختم         
  • آیا سکوت روشن ترین واژه ها نیست؟         
  • همیشه درسکوت مرگ را مجسم دیده ام!         
  • آیا مرگ خونسردترین واژه ها نیست؟         
  • تا چشم گشودم از چشم زندگی افتادم         
  • شبی .... شاید همین امشب!!!         
  • زیر نور یک واژه خواهم نشست         
  • و نام خونسرد معشوقه ام را         
  •  بر حواس پنجگانه ام خال خواهم کوفت...         
  • و هم زمان پایین آخرین برگ دفتر خاطراتم         
  •  خواهم نوشت...    
  • |+| نوشته شده توسط عیسی انصاریان در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 و ساعت 13:23 |
    I MISS YOU

    |+| نوشته شده توسط عیسی انصاریان در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 و ساعت 13:21 |
    گریستم
    دیشب به یاد تو تنها گریستم

    مستانه گریه کردم تنها گریستم

    طوفان غم چو داد گلستان دل به باد

    بر حال پرپر گلها گریستم

    من بودم و خیال تو در نیمه های شب

    بر بخت خویش و این دل شیدا گریستم

    بیخود شدم ز گریه و رفتم به اشتیاق

    معراج دل نمودم و انجا گریستم

    در جستجوی او من اواره ابروار

    بر کوه و دشت و دامن و صحرا گریستم

    بر زورق دلم شب تیره به موج غم

    پنهان به اه بود وپیدا گریستم

    هر چند نکته سنج و سخن اورم ولیک

    شب در خیال لعل شکر خواب گریستم

    موسی به عشق روی تو خودش بود تا سحر

    تنها ترانه گفتم و تنها گریستم

    |+| نوشته شده توسط عیسی انصاریان در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 و ساعت 14:30 |
    دلی.................

    دلي پــر درد و پـــر غم دارم امـــشـب              به سينه كــوه ماتـم دارم امـشــب
    نمي خـــوابـد دو چشـــم اشــك بـارم              هـزاران فـــكر درهــم دارم امـشــب
    سرم سنگين و سينه تنگ و دل تنـگ              همــــه دردي فراهــم دارم امشــب
    بــه يــاد آرم شبــان شـــــادي انـگيـــز             به يـادش ديده پـر غم دارم امشــب
    شــــده خـــونيـــن دلـــم از رنـج دوري             ز مهرش چشم مرحـم دارم امشب
    در ايــن خــلوت ســراي تــنگ و تاريــك            امـيــد يــار و هـمــدم دارم امـشــب
    نـمي بيــنم تــو را بـا ديــده ي تـــــــار             كه مــن اشــك دمـادم دارم امشـب
    به يــــاد لـــحظه هـــاي خـــوب ديــدار             دل غــمگـيــن خـــرم دارم امـشــب
    به پيـــماني كه بــا مــهر تــو بســــتم              سر اين رشته محكـم دارم امشـب
    ز دنيـــاي محبـــت نيـــست خــوش تر             من اين نكته مُسَـلـم دارم امـشــب 

    |+| نوشته شده توسط عیسی انصاریان در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 و ساعت 14:40 |
    مزار

    بر سنگ مزار

    الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم
     چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این کاشانه ی عورم ؟
    چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟
     از این خوابیدن در زیر سنگ و خک و خون خوردن
     نمی دانی ! چه می دانی ، که آخر چیست منظورم
    تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم
    کجا می خواستم مردن !؟ حقیقت کرد مجبورم
    چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم
    چه ساعتها که سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم
     از این دوران آفت زا ، چه آفتها که من دیدم
     سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
    هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم
     فتادم در شب ظلمت ، به قعر خک ، پوسیدم
     ز بسکه با لب مخنت ،‌زمین فقر بوسیدم
     کنون کز خک فم پر گشته این صد پاره دامانم
     چه می پرسی که چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟
     چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم ؟
     ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم
     که خون دیده ، آبم کرد و خک مرده ها ، نانم
     همان دهری که بایستی بسندان کوفت دندانم
     به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم : انسانم
     ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی
     وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی
     شکست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی
     کنون ... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان
     به جای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی
     که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی
     نه غمخواری ، نه دلداری ، نه کس بودم در این دنیا
     در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا
     همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا
     پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا
     به شب های سکوت کاروان تیره بختیها
     سرا پا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا 
     به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی
     که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی 
                                                     ....................کارو
    |+| نوشته شده توسط عیسی انصاریان در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 و ساعت 14:5 |
    کاش.........

    كاش بودي تادلم تنها نبود تا اسير غصه فردا نبود

    كاش بودي تا براي قلب من زندگي اينگونه بي معنا نبود

    كاش بودي تا لبان سرد من قصه گوي غصه غمها نبود

    كاش بودي تا نگاه خسته ام بي خبر از موج واز دريا نبود

    كاش بودي تا زمستان دلم اينچنين پرسوز وپرسرما نبود

    كاش بودي تا فقط باور كني بعد تو اين زندگي زيبا نبود ...

    |+| نوشته شده توسط عیسی انصاریان در جمعه بیستم مهر 1386 و ساعت 7:52 |
    تو واقعا چته ....؟؟؟؟؟

    گاهی اوقات
    احتیاج به یه آدمی داری٬
    یه دوستی٬
    که واسته روبه‌روت
    محکم توی چشمات رو نگات کنه
    و بزنه تو گوشت
    که تو٬ صورتت خم شه و دستت رو بذاری روی گونه‌ت و دوباره نگاش کنی
    ببینی که خشمگینه٬
    ببینی که از دستت عصبانیه
    توی اخم صورتش ببینی که دوستت داره
    ببینی که دوستته.
    که نگاش کنی٬ همون‌جوری که دستت روی صورتیه که اون بهش کشیده زده٬
    که بهت بگه « تو چته؟ بسه٬ به خودت بیا .. تو چته .. »
    که سرت فریاد بکشه ..
    که تو یه هو بلرزی٬
    که بری بغلش٬
    که بغلت کنه٬
    همون دستی که کوبید تو صورتت رو بذاره رو سرت٬ توی موهات٬
    که سرت رو فشار بده توی گودی‌ شونش٬
    که تو چشمات رو ببندی٬
    روی شونه‌ش گریه کنی٬
    بلزی٬
    و با خودت فکر کنی که « تو واقعاً چته ... »

    |+| نوشته شده توسط عیسی انصاریان در جمعه بیستم مهر 1386 و ساعت 7:50 |
    آشیانه

     

     

    کنار آشیانه تو آشیانه می کنم

     

     

    فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم

     

     

    کسی سوال می کند برای چه زنده ای

     

     

    |+| نوشته شده توسط عیسی انصاریان در جمعه بیستم مهر 1386 و ساعت 7:48 |
    صدای تنهایی

    صداي تنهايي منو مي شنوي كه چه غريبانه بااضطراب به

     نفسهام چنگ  مي زنه انگار مي خواد خودشو ازاد كنه

     صداي فرسودگي اندامم رومي شنوي كه ازدريچه زندگيم

    بانگ بر مي داره گوش كن مي شنوي روح مدهوشموكه تو

     تكاپوي قبول واقعيتي مرگ اوار فرياد مي زنه

    بازم گوش كن رگهام  انجماد  خونمو هشدار دادن  اونا هم

     واسه رهايي از من فرياد مي زنن

    فردا زندگي بي قانون تر از امروز مي شه دوستام منو دختري

     مغرور و خودخواه ولجبازخطاب مي كنن دختري كه توانتهاي

     چشماش رازي درحال غرق شدنه ولي من باز از دريچه خودم

     زندگيم رو به كودكي هانهيب مي زنم پدر از درك  من خارجه 

     مي گه خيلي زودتراز اوني كه فكرشومي كردم يه پروانه كامل

     شدي حالا ديگه وقتشه ازپيله تنهايهات بياي بيرون اما....

     مامان  هم اي  نهيب فرسودگيهاي زمونو با عجله  پشت سر

     هم به دامنش مي دوزه تحرك نگاهش  رو مي بيني مي بيني تو

     امتداد غمگين ترين كوچه زندگيش هنوز هم خوشحاله

     خوشحال ازاينكه هيچ كدوم از شكهاش به يقين تبديل نشده

     بود تموم اون اتفاقات فقط توهم بود توهم حقيقت زندگي من

     دستام توان فرياد حقيقت رو ندارن  پروانه

     نه شاپركي روشبيه ام كه شمع خودشوگم كرده و داره توتاريكي

    با نورخودش ميسوزه دستام خيلي وقته كه تماس با روزاي افتابي

     رو به راحتي ناديده مي گيرن پاهام هم واسه زنده موندن تلاشهاي

     مضحك مي كنن و روحم ازادانه به دورش حصار كشيده  ذهنم

     تموم شعرها و سروده هام رو تكذيب مي كنه و به دنبال  واقعيتم

     مي گرده واقعيت مبهمي كه مامان در فراسوي زمان مخفي كرده

     بود و تو انزواي  تاريكي گذر  زمان فراموشش كرده  بود فقط

     گاه گاهي نگاهم تو گوشش زمزمه مي كرد :

     "مامان به جرم كدوم گناه محكومم كردي "

      

    |+| نوشته شده توسط عیسی انصاریان در جمعه بیستم مهر 1386 و ساعت 7:44 |
    حرفی بزن........!

    وقتی نمی تونی نگاهم کنی...

    لا اقل حرفی بزن...!

    |+| نوشته شده توسط عیسی انصاریان در جمعه بیستم مهر 1386 و ساعت 7:31 |
    دیگه عاشق نمیشم ...
    دل هیشکی مثل من غربت اینجا رو نداره ....

    دیگه حرفای علاقه همه مردن تو دلم ....

    مثل گنجشکای بی لونه و بی جای محله

    دیگه هیچ جا رو درختا جای من نیست که برم ....

     

    با تو بودن خیلی وقته که گذشه ....

    بی تو بودن مثل مهره سرنوشته ...

    دیگه اسم تورو هی زمزمه کردن !!!

    واسه من نه تو می شه نه فرقی داره ...

     

    بارونه از سر شب همش می باره .........

    تو گوشم داد میزنه همش می ناله ....

    می گه هیشکی مثل من غربت اینجارو نداره !!!

    زندگی ارزش این همه اشکارو نداره .....

     

    |+| نوشته شده توسط عیسی انصاریان در جمعه بیستم مهر 1386 و ساعت 7:26 |
    عکسهای عاشقانه

    |+| نوشته شده توسط عیسی انصاریان در جمعه بیستم مهر 1386 و ساعت 7:0 |
    وقتی که خاکم میکنند ......

    بگید که رفت سفر                 بگید که شماره نداد

    یه جور بگید که آخرش از حرفتون هل نکنه

    طاقت ندارم ببینم که به قبر من نگاه میکنه .....

    برو آتیش به قلب من نزن بذار نگاهت از یاد من بره...

    بذار واسه همیشه قلب من چال بشه با من با کلی خاطره ..

    میخوام روی قبره من این باشه:طلوعی که خیلی غم انگیز بود

    قشنگترین خاطره ی عمرم : غروبی که خیلی دل انگیز شد...

     

     

    |+| نوشته شده توسط عیسی انصاریان در جمعه بیستم مهر 1386 و ساعت 6:58 |
    بیصدا

     کتابی که ورق میزنم و دفتری که در آن مینویسم ، بوی تو را دارد .

    بویی که مرا از قدیمی ترین غارهای زمین جدا میکند و به آسمان میبرد .

    آنقدر بالا میروم که ماه را زیر پاهایم حس میبینم و میتوانم صدای فرشتگان را بشنوم .

    درخت بلوطی که هر روز مقابل دیدگانم را میرود .

    کبوتری که بر لب حوض مینشیند بوی تو را دارد .

    بویی که مرا از خوابهایم میگیرد و به دست ترانه ها میسپارد .

    آنگاه طنین ساده ای میشوم و در گوش جهان مینشینم .

    بوی تو را دارد ای روزهای غریب ، این بشقابهای خالی .

    این قاشقهای زنگ زده

    این نامه های نا نوشته و گیسوان خیس مادر .

    خودم را در آغوش کلمه ها رها میکنم و بیصدا میگریم .

    بیصدا میخندم ، بیصدا عاشق میشوم ، بی صدا گرسنه میمانم .

     

     

     

    |+| نوشته شده توسط عیسی انصاریان در جمعه بیستم مهر 1386 و ساعت 6:47 |
    و بعد از رفتنت
    شبی از پشت یک تنهایی نمنک و بارانی ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم
    تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
    پس ازیک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
     تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم
    و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
    دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
    و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
    تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
    همین بود آخرین حرفت
    و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
    حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب سکت و نارنجی خورشید وا کردم
    نمی دانم که چرا رفتی
    نمی دانم چرا شاید خطا کردم
    و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
     دانم کجا تا کی برای چه
    ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
    و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
    و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خکستری گم شد
    و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
    تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
    و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
    و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
    کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
    کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
     و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور نخواهی برد
    هنوز آشفته چشمان زیبای توام
    برگرد
    ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
    و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
    کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت
    تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
    و من در حالتی ما بین اشک و حسرتو تردید
    کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
    و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
    میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
    نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز        
    برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم  
    |+| نوشته شده توسط عیسی انصاریان در جمعه بیستم مهر 1386 و ساعت 6:26 |

    ParsTheme

    template id : music template name : music green

    kolbeye-jahanami

    عیسی انصاریان

    http://kolbeye-jahanami.blogfa.com

    خسته عشق

    بعد از مرگم به گورم بیا , مبادا از گورستان خلوت وحشت کنی زیرا در آنجا قلب آرام خفته, مبادا اشک بریزی زیرا چشمان من همراه با تو اشک خواهد ریخت هرگاه شمعی را در حال سوختن دیدی مرا به یاد آور هرگاه ترانه غم انگیزی شنیدی آنرا به یاد من زمزمه کن زیرا من هر کجا که باشم به یاد تو خواهم بود خدایا این تویی که همه ی وجودم را به تو تقدیم میکنم Feed Template : RSS THEME Free Blog Templates

    Template Design Workshop offers professional web templates, flash templates and other web design products available for immediate download. This template also designed by Template Design blog design team. You can download free templates for your site, blog, cms or portal. Feel free to contact us about new templates.

    Free rtl Blog Templates Template Design Group Free Blog Templates Blog Templates Free Blog and Site Templates Free Persian Blog Templates.